1. این یکی دو هفته باز هم برای چلچراغ مطلب نوشته ام، اما چون خودم تایپ نکرده ام و سایت چلچراغ هم خب یک عمر است که معلوم الحال است،  اینجا نگذاشتمشان.

2. خدمتتان عرض شود که این فیلم آقای رامین بحرانی، خداحافظ سولو، در پیاده روهای تهران اکران شده. می توانید با خرج تنها هزارتومان از دی وی دی فروشهای پیاده رو تهیه اش کنید. فیلمِ تر و تمیز و شسته رفته ای است.

3. من هر کار می کنم توی فضای ورد پرس جا نمی افتم. اصلن دست و دلم به نوشتن نمی رود.

پ.ن:  دلم برای تیسفون و دانهیل و خون و خط و هزارتا چیز دیگر تنگ شده است.

خواب سبز-3

سپتامبر 26, 2009

روزهای میانی مرداد است. چند روز پیش دوستم را گرفته اند. شب خواب می بینم برای اعتراض به خیابان رفته ام. کسی با چادر سیاه دنبالم می کند؛ بالاخره گیر می افتم. دستم را می کشد. گازش می گیرم. فشار می دهم. هر چه دندانهایم را توی دستش فرو می کنم، هرچه با آن یکی دستم نیشگون می گیرم خون نمی آید. مرا می کِشد، می بَرد و از خواب می پرم …

پ.ن1: مشغول چیدن سومین پازل هستم. مونالیزا به این راحتی ها درست بشو نیست.

پ.ن2: خوره آل استار گرفته ام. سه ماه ، سه جفت آل استار. چه بسا چهارمی هم در راه باشد. این بار دیگر حتمن قرمز است.

پ.ن3: و این هم ستون دست روشن برای ضمیمه ادبیات روزنامه اعتماد. قرار است شبه معرفی کتاب به سبک خودم باشد.

خواب سبز-2

سپتامبر 23, 2009

چند شبی از اعلام نتایج انتخابات گذشته است؛  شب بیست و هفتم خرداد است. خواب می بینم من و فائزه رفسنجانی نشسته ایم رو به روی هم، در باره انتخابات بحث می کنیم و از حضور مردم می گوییم. خواب در خواب می شود و توی خواب دوباره خواب می بینم. صدای موتور در کوچه می پیچید. زنگ خانه مان را می زنند. آمده اند مرا ببرند. از خواب می پرم.

پ.ن1: این خواب را به مدت دو هفته هر شب دیده ام.

پ.2: بعد از چند روز بی خبری و بی اینترنتی وصل شده ام.

خواب سبز-1

سپتامبر 18, 2009

شب بیست و هفتم شهریور 1388 است. خواب می بینم برای امام حسین مجلس عزایی در یکی از خیابانهای شهر بر پا شده است. مردم سیاه پوشیده اند، سینه می زنند، عزاداری می کنند، علامت می چرخانند و هنگام بازگشت شعار یا حسین، میر حسین می دهند. تعدادی به جمعیت حمله می کنند …

گرینوفیل ها

سپتامبر 16, 2009

یک گفتگوی کوتاه و یک پیشنهاد، بنای پرونده ای کوچک را برای گراهام گرین مرحوم گذاشت. نه تولدش بود نه سال روز مرگش. سعید مشغول خواندن متن انگلیسی آمریکایی آرام بود و من با کنسول افتخاری سرگرم بودم . هر دو فقط به این فکر می کردیم که داستانهای گرین چقدر به این روزهای ما شبیه است. امیرحسین خورشیدفر هم اعلام رضایت کرد و حاصل این شد که می بینید.

پنج نکته ای که از گرینلند به یادمان می ماند، سر فصل هایی است از همه آنچه از گرین خوانده ام.

» اونقدر کاسه آش داغ دستم داده ان که اگه یه پیاله فالوده بدی بهم فوتش می کنم» ( فروتن در سکانسی از فیلم پستچی سه بار در نمی زند، این جمله را رو به باران کوثری می گوید). فروتن و کوثری در طبقه اول خانه نمادین فیلم، نمایندگی نسل جوان را به عهده دارند. آن جمله را چند بار پیش خودتان تکرار کنید. چقدر به جملات یا کلامی که اعضای این نسل در روزمره شان به کار می برند شبیه است؟ چقدر از جنس کلمات مختصر و مفید نسل سوم است؟ هیچ. خاطرتان هست چرا آنهایی که » چراغها را من خاموش می کنم» زویا پیرزاد را خواندند و با آن کنار آمدند، با رمان بعدی نویسنده یعنی «عادت می کنیم» همان بده بستانها را نداشتند و به همان اندازه ارتباط برقرار نکردند؟ «عادت می کنیم» در توصیف بخشی از داستان بی رمق بود و نسیت به آن نا آگاه. منظورم همان نسل آتیه است، دختر جوان داستان در تقابل با نسل مادر بزرگ و مادر. پیرزاد در توصیف نسل خودش و مادرش کم نمی گذارد . آنها را با همان شاخصه های درست خلق می کند، اما وقتی قرار است از آتیه و هم نسلانش بنویسد، به همان کلیشه های سطحی رو می کند. و یا فرمان آرا که در خاک آشنا بابکی را به عنوان نماینده این نسل نشان می دهد که کمتر شباهتی به ما دارد. فکر می کنید چند درصد جوانانی که بابک فیلم خاک آشنا نمایندگی شان را به عهده گرفته حلقه به ابرویشان آویزان کرده اند؟ بیایید از میدان تجریش تهران تا میدان راه آهن را بالا و پایین کنیم. چند جوان با شکل و شمایل بابک پیدا می کنیم؟ دیالوگهای فیلم پستچی سه بار نمی زند در طبقه اول آن ساختمان به اندازه بابک و آتیه برایمان ناآشنا است.  ببینده این فیلم شاید با آن حجم از حاضر جوابی پرطعنه و کنایه و لغزِ شخصیتهای طبقه دوم و سوم ( لمپنهای دههه چهل و شاهزاده های قجری ) کنار بیاید و گهگاه لبخندی بزند و غافلگیر شود، اما به محض اینکه دختری موبایل به دست و دیجیتالیزه را می بیند که به سبک پدرِپدر بزرگش حرف می زند، راه را گم می کند و ارتباطش را می بُرد. هجوم این کلام پر لغز و لطیفه در کنار استعاره ها و نمادها پستچی … را به فیلمی سخت و پیچیده تبدیل کرده است. پچپچه تماشاگران را در سالنهای فیلم به وضوح می توان شنید. آنها مدام از بغل دستی شان می پرسند» چی شد؟ چرا؟ منظورش چیه؟ این بچه و این عکس نماد چیه؟ و…»  پستچی … با با پلاتی ساده تر و خودمانی تر می تواند به راحتی ما را و هر آنچه بر ما طی نسلها تا همین امروز گذشته نشان دهد، اما آنچه حسن فتحی در پستچی سه بار در نمی زند تصویر کرده، سخت و دیر هضم است و سر دل بیننده می ماند.

توجه توجه

سپتامبر 9, 2009

من وبلاگ جزیره بی خیالی ام را در فضای بلاگفا حذف کرده ام. گویا همان که در فیس بوک، نام و اطلاعات و عکس اورکاتی مرا دزدیده بود، حالا آمده سراغ آن وبلاگ حذف شده و قصد راه انداختنش را دارد. از همین تریبون اعلام می کنم جزیره بی خیالی با آدرس saharei.wordpress.com و در همین فضا رسمیت دارد و من مسوولیت هیچ کدام از مطالبی را که در جزیره بی خیالی فضای بلاگفا منتشر شود و یا ایمیل هایی که با آدرس sahar.tolooee@gmail.com ارسال شود نمی پذیرم.

باخت مال من

سپتامبر 9, 2009

ام ممممم… خب برای اولین بار است که از ته دل آرزو می کنم بازنده این بازی من باشم.

پ.ن: من طاقت اشتباه های خودم را ندارم. اگر همه برای یکی دیگر دیکتاتور هستند، متاسفانه من برای خودم هیتلری می کنم.

مسئولیتش با کیست؟

سپتامبر 5, 2009

فرمان‌آرا ترجيح مي‌دهد گناه سرگردان بودن خاك‌آشنا را گردن سانسور بيندازد و رندانه از زير تيغ مخاطب پرسشگرش فرار كند. نه. گره نچسب بودن و سرگردان بودن خاك‌آشنا را سانسور و تيغ مميزي نبسته است. ماجراي سياسي گنجانده شده در فيلم با همان تصاوير باقيمانده و با همان ديالوگ‌هاي مام نامدار (رضا كيانيان) روشن و گويا است. داستان چيز ديگر است. گره را خود كارگردان به دست و پاي فيلم بسته است. فرمان‌آرا با گرفتن ژست پدر بزرگ نصيحت‌گو و معلم خط‌كش به دست فيلم را به اثري شعارزده و زمخت و سرگردان تبديل كرده است. اينكه فرمان‌آرا در خاك آشنا مدام نسل من (نسل فرزندان فرمان‌آرا) را به بي‌عاري، تنبلي، بي‌هنري و القابي مشابه متهم مي‌كند، سبب نچسبي فيلم است.
همه مي‌دانيم نسل من(نسلي كه بابك [بابك حميديان] در فيلم نمايندگي‌اش را بر‌عهده گرفته) دست‌پروده نسل فرمان‌آرا است؛ نه از آسمان بر سر فرمان‌آراها نازل شده و نه از زير بوته سبز كرده است. سركلاس درس فرمان‌آراها نشسته، ياد گرفته، زندگي كرده و… اگر هنري ندارد و كاري بلد نيست، دست‌پخت و محصول معلم است، كه البته آقاي فرمان‌آرا نشان نمي‌دهد اين نسل هنر ندارد، تنها كليشه‌وار آنچه را در كلام و نگاه سطحي جامعه وجود دارد، چماق مي‌كند و بر سر نسل فرزند كتك‌خور مي‌كوبد. فرمان‌آرا شعارگراترين فيلمش را ساخته تا هم‌سرنوشت «علي سنتوري» مهرجويي نشود و مجوز اكران بگيرد. فرمان‌آرا براي پرهيز از اين هم‌سرنوشتي براي شخصيت هنرمند فيلمش (مام نامدار نقاش) نسخه مي‌پيچد و او را از زيرزمين خانه‌اش بيرون مي‌كشد تا طبيعت را ببيند، الهام بگيرد و نقش بزند، مبادا گرفتار پيچ و خم‌هاي ذهني‌اش شود و سياهي‌ها را به تصوير بكشد. نه! فضاي امروز ما آنقدر كه فرمان‌آرا در خاك‌آشنا به آن رو مي‌كند، گرم و صميمي و زلال نيست. اگر خاك آشنا، سرگردان و پريشان‌احوال است، محصول ذهن درگير كارگردان است كه مي‌خواهد ساعت دو نصفه‌شب هم نفرتش را از اميرنشين‌هاي حاشيه خليج فارس كه خاك‌شان را هم از ايران دارند، نشان دهد و هم از آسيب‌ديدگي و بيماري زبان فارسي بگويد [صحنه گفت‌وگوي مام‌نامدار و خواهرش ژيلا] و در ادامه نوكي به عشق دوران جواني بزند، براي ميراث فرهنگي دل بسوزاند و… فرمان‌آرا تمایلي ندارد مسووليت سرگرداني و شعارزدگي خاك‌آشنا را بر عهده بگيرد و ايراد كار را محصول ميز مميزي و قيچي سانسورچي مي‌داند؛ همان طور كه انصاري‌فر مديرعامل پرسپوليس حاضر نيست ضعف مجموعه تحت مديريتش را شخصاً بر عهده بگيرد. او به جاي آنكه بگويد: «ما به سرمربي شش هفته وقت مي‌دهيم، بعد درباره‌اش تصميم مي‌گيريم»، بايد به اين پرسش پاسخ دهد؛ وقتي تيم پرسپوليس بعد از گذشت پنج هفته از مسابقات هنوز تكليف تبليغ روي پيراهنش روشن نيست، آيا مقصر سرمربي است؟ اگر تيمي همه ستاره‌هايش را از دست داده [بدون حضور سرمربي] و به تيمي بدون شناسنامه و بي‌هويت تبديل شده، آيا بايد سرمربي تيمش پاسخگو باشد؟ انصاري‌فر در جايگاه مديرعامل پرسپوليس حاضر نيست اشتباه‌هاي مديريتي‌اش را بپذيرد و در عوض گناه نتيجه نگرفتن تيمش را به گردن سرمربي تازه‌وارد مي‌اندازد. اگر پرسپوليس اين روزها بي‌ستاره است، بي‌شناسنامه است و بار غرورش را روي دوش بازيكنان گمنام و بي‌آوازه‌يي چون مجتبي زارعي، علي عسگر، صغيري و… مي‌اندازد، به كرانچار چه ربطي دارد؟ او زماني به تيم اضافه شده كه تكليف مهره‌ها از پيش مشخص شده است. كرانچار هم كه برود، فرقي نمي‌كند؛ سرمربي بعدي با مجموعه‌يي طرف مي‌شود كه نقشي در انتخاب‌شان نداشته است. مشكل امروز پرسپوليس سرمربي نيست، مشكل پديده بي‌ريشه بودن است. وقتي مديرعامل باشگاه خارج از عرف و قوانين حرفه‌يي در يكي از توليدي‌هاي لباس ورزشي، لباس پرسپوليس را به تن اشپيتيم آرفي مي‌كند تا او را به عنوان بازيكن جديد تيمش بشناساند، فروپاشي شخصيت تيمي مثل پرسپوليس شروع مي‌شود. وقتي تيمي مثل پرسپوليس از ستاره‌هايش خالي مي‌شود، به بي‌ريشگي نزديك مي‌شود. همه اين اتفاقات زماني افتاده است كه سرمربي حال حاضر پرسپوليس هيچ نقشي در شكل‌گيري‌شان نداشته است، اما بايد گناه نتيجه نگرفتن را به دوش بكشد. اين روزها كسي حاضر نيست مسووليت كاري را كه بر عهده داشته تام و تمام بپذيرد؛ چه هنرمند، چه مدير و چه سياستمدار…

پ.ن: این دومین یادداشتی است که برای چلچراغ نوشته ام. بلکه باز هم بنویسم.

این استادیوم نرفته ندید بدید، دلش خواسته برای تجربه نشستن روی صندلی های ورزشگاه، مسافر استانبول شود و یک بازی فوتبال ( بشیکتاش و منچستر یونایتد ) را از نزدیک ببیند. خواسته زیادی نیست. این استادیوم نرفته ندید بدید، فقط می خواهد بداند برای خرید بلیت چه گِلی باید سر خودش بگیرد؟ اصلن چه زمانی فروش بلیت شروع می شود؟ قیمت چه قدر است؟ آیا دوستی، آشنایی در کار هست بلیت را بخرد و پولش را هم بگیرد؟ همین.

پ.ن: محض اطلاع راهنمایی کنندگان عرض شود که هم سایت یوفا بررسی شده و هم سایت باشگاه بشیکتاش! از ارائه راهنمایی های تکراری جدن بپرهیزید.

 

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.