مسئولیتش با کیست؟
سپتامبر 5, 2009
فرمانآرا ترجيح ميدهد گناه سرگردان بودن خاكآشنا را گردن سانسور بيندازد و رندانه از زير تيغ مخاطب پرسشگرش فرار كند. نه. گره نچسب بودن و سرگردان بودن خاكآشنا را سانسور و تيغ مميزي نبسته است. ماجراي سياسي گنجانده شده در فيلم با همان تصاوير باقيمانده و با همان ديالوگهاي مام نامدار (رضا كيانيان) روشن و گويا است. داستان چيز ديگر است. گره را خود كارگردان به دست و پاي فيلم بسته است. فرمانآرا با گرفتن ژست پدر بزرگ نصيحتگو و معلم خطكش به دست فيلم را به اثري شعارزده و زمخت و سرگردان تبديل كرده است. اينكه فرمانآرا در خاك آشنا مدام نسل من (نسل فرزندان فرمانآرا) را به بيعاري، تنبلي، بيهنري و القابي مشابه متهم ميكند، سبب نچسبي فيلم است.
همه ميدانيم نسل من(نسلي كه بابك [بابك حميديان] در فيلم نمايندگياش را برعهده گرفته) دستپروده نسل فرمانآرا است؛ نه از آسمان بر سر فرمانآراها نازل شده و نه از زير بوته سبز كرده است. سركلاس درس فرمانآراها نشسته، ياد گرفته، زندگي كرده و… اگر هنري ندارد و كاري بلد نيست، دستپخت و محصول معلم است، كه البته آقاي فرمانآرا نشان نميدهد اين نسل هنر ندارد، تنها كليشهوار آنچه را در كلام و نگاه سطحي جامعه وجود دارد، چماق ميكند و بر سر نسل فرزند كتكخور ميكوبد. فرمانآرا شعارگراترين فيلمش را ساخته تا همسرنوشت «علي سنتوري» مهرجويي نشود و مجوز اكران بگيرد. فرمانآرا براي پرهيز از اين همسرنوشتي براي شخصيت هنرمند فيلمش (مام نامدار نقاش) نسخه ميپيچد و او را از زيرزمين خانهاش بيرون ميكشد تا طبيعت را ببيند، الهام بگيرد و نقش بزند، مبادا گرفتار پيچ و خمهاي ذهنياش شود و سياهيها را به تصوير بكشد. نه! فضاي امروز ما آنقدر كه فرمانآرا در خاكآشنا به آن رو ميكند، گرم و صميمي و زلال نيست. اگر خاك آشنا، سرگردان و پريشاناحوال است، محصول ذهن درگير كارگردان است كه ميخواهد ساعت دو نصفهشب هم نفرتش را از اميرنشينهاي حاشيه خليج فارس كه خاكشان را هم از ايران دارند، نشان دهد و هم از آسيبديدگي و بيماري زبان فارسي بگويد [صحنه گفتوگوي مامنامدار و خواهرش ژيلا] و در ادامه نوكي به عشق دوران جواني بزند، براي ميراث فرهنگي دل بسوزاند و… فرمانآرا تمایلي ندارد مسووليت سرگرداني و شعارزدگي خاكآشنا را بر عهده بگيرد و ايراد كار را محصول ميز مميزي و قيچي سانسورچي ميداند؛ همان طور كه انصاريفر مديرعامل پرسپوليس حاضر نيست ضعف مجموعه تحت مديريتش را شخصاً بر عهده بگيرد. او به جاي آنكه بگويد: «ما به سرمربي شش هفته وقت ميدهيم، بعد دربارهاش تصميم ميگيريم»، بايد به اين پرسش پاسخ دهد؛ وقتي تيم پرسپوليس بعد از گذشت پنج هفته از مسابقات هنوز تكليف تبليغ روي پيراهنش روشن نيست، آيا مقصر سرمربي است؟ اگر تيمي همه ستارههايش را از دست داده [بدون حضور سرمربي] و به تيمي بدون شناسنامه و بيهويت تبديل شده، آيا بايد سرمربي تيمش پاسخگو باشد؟ انصاريفر در جايگاه مديرعامل پرسپوليس حاضر نيست اشتباههاي مديريتياش را بپذيرد و در عوض گناه نتيجه نگرفتن تيمش را به گردن سرمربي تازهوارد مياندازد. اگر پرسپوليس اين روزها بيستاره است، بيشناسنامه است و بار غرورش را روي دوش بازيكنان گمنام و بيآوازهيي چون مجتبي زارعي، علي عسگر، صغيري و… مياندازد، به كرانچار چه ربطي دارد؟ او زماني به تيم اضافه شده كه تكليف مهرهها از پيش مشخص شده است. كرانچار هم كه برود، فرقي نميكند؛ سرمربي بعدي با مجموعهيي طرف ميشود كه نقشي در انتخابشان نداشته است. مشكل امروز پرسپوليس سرمربي نيست، مشكل پديده بيريشه بودن است. وقتي مديرعامل باشگاه خارج از عرف و قوانين حرفهيي در يكي از توليديهاي لباس ورزشي، لباس پرسپوليس را به تن اشپيتيم آرفي ميكند تا او را به عنوان بازيكن جديد تيمش بشناساند، فروپاشي شخصيت تيمي مثل پرسپوليس شروع ميشود. وقتي تيمي مثل پرسپوليس از ستارههايش خالي ميشود، به بيريشگي نزديك ميشود. همه اين اتفاقات زماني افتاده است كه سرمربي حال حاضر پرسپوليس هيچ نقشي در شكلگيريشان نداشته است، اما بايد گناه نتيجه نگرفتن را به دوش بكشد. اين روزها كسي حاضر نيست مسووليت كاري را كه بر عهده داشته تام و تمام بپذيرد؛ چه هنرمند، چه مدير و چه سياستمدار…
پ.ن: این دومین یادداشتی است که برای چلچراغ نوشته ام. بلکه باز هم بنویسم.
سپتامبر 5, 2009 at 2:01 ب.ظ.
مهندس بيانيه شماره 11 رو منتشر كرد رئيس
سپتامبر 5, 2009 at 5:27 ب.ظ.
Mesle hamishe shahkar neveshti va ishalla ke bazam benevisi. ham vase 40 ham jahaye dige. moafagh bashi khanoom
rasti bebinam, to khol shodi ya jedi jedi mikhay vase ye footbal boland shi ta torkie beri? oonam che jaee? hatman stadiomash az iaranam bad taran !!!
سپتامبر 5, 2009 at 5:38 ب.ظ.
آره واقعن اگه بتونم از طریق یه آدم مزمئن بلیت گیر بیارم می رم…
سپتامبر 5, 2009 at 11:40 ب.ظ.
تا کی رنج بکشیم از این واژهی نچسب و گس؟
سپتامبر 6, 2009 at 1:13 ب.ظ.
ام… خب منظورتو متوجه نشدم…
سپتامبر 7, 2009 at 1:56 ب.ظ.
«Here I Am… On a Road Again »
اگه بازي ليورپول بزرگ بود شايد كمك مي كردم كه بليط گير بياري چون حتمآ خودم هم پايه مي شدم
سپتامبر 7, 2009 at 3:31 ب.ظ.
خیلی بدی علی… بخدا اگه لیورپول هم بازی داشت من میومدم ترکیه چون بیشتر از دیدن بازی منچستر استادیوم رفتن و نشستن رو صندلی منظورم بود…