گفتم با F
فوریه 24, 2010
1. کتاب را از قفسه کتاب فروشی بر می دارم. حدس می زنم باید برایش هشت هزار تومنی بسلفم. پشتش را نگاه می کنم؛ ای کاش همیشه حدسیاتم درست از آب در می آمد! قیمت: هشت هزار و دویست و پنجاه تومن. کیف پولم را در می آوردم، نه هزار و صد و پنجاه تومن بیشتر ندارم. اگر یک راننده با انصاف به پستم بخورد که از زیر پل سید خندان تا میدان سپاه چهار صد تومن بگیرد و از آنجا هم تا دم خانه چهار صد تومن خرج بردارد، می شود بعد از مدتها صاحب یک کتاب خوب شد. راننده و نرخ تاکسی حساب کتاب ندارد که … کتاب را می خرم و بیرون می آیم. به قیافه اش می خورد چهار صد تومن بگیرد؟ نمی دانم، اما سوار می شوم. کرایه اش پانصد تومن است… بی خیال. حالا فقط چهار صد تومن دارم. راننده بعدی اگر پانصد بگیرد چی … اشکالی ندارد، نصف راه را پیاده می روم. اصلن به قیافه اش نگاه نمی کنم. سوار می شوم، تا آخر مسیر می رساندم، چهار صد تومن دار و ندارم را می دهم دستش؛ «زیاد دادی …» یعنی مسخره ام کرد؟ » بیا خانوم زیاده …» صد تومن پَسَم می دهد.
2.هورا! بالاخره یک کتاب دیگر از گراهام گرین خریدم؛ «سفر به دنیای خاله آگوستا» که همان «سفرهایم با خاله جان» یا «سفرهایم با عمه» است که قبلن نشر مرکز و یک نشر دیگر چاپش کرده بودند. سفر به دنیای خاله آگوستا عنوانی است که مرتضی رستمیان به این کتاب داده و گرنه درستش همان سفرهایم با خاله یا عمه است …
3. حالا مانده قدرت و جلال …
پ.ن: تو وقتی زنگ می زنی مطمئنم حرفهات با » ف » شروع می شود؛ » فیلتر شکن بدر بخور داری؟ سحر فیلم فلان رو برام رایت می کنی؟ یا سحر فیس بوکم یه مدلی شده، چه جوری درستش کنم؟» وقتی هم که با » ف » شروع نمی کنی حتمن یک ربطی به » ف » دارد، مثل دیشب که زنگ زدی و گفتی » وقتی می خوام یه کلمه رو تو یه صفحه اینترتی پیدا کنم CTRL رو با چی باید بگیرم؟» گفتم با F !
برای یک کف دست آزادی
ژانویه 3, 2010
1. دلم برای کیوان تنگ شده. جایش توی روزنامه خالی است که صدایم کند » سحر». نه اینجا نمی شود مثل خود کیوان «سحر» را تلفظ کرد. خاص خودش بود و هست… راستی نمی دانم آنجا که هست می گذارند دست به شکمش بگذارد و برایشان حرف بزند؟ جای مهسا هم با آن خنده های همیشگی اش خالی است. دلم برای همه سرزندگی های این دختر تنگ شده. دلم برای آویزهای رنگ و وارنگش لک زده … راستی کارهای صفحه آخر ضمیمه را افتاده روی دوش کی؟ …
2. می دانید آنها که الان توی زندان هستند یا آنها که به زندان خواهند رفت و یا آنهایی که کشته شده اند برای چی کشته شده اند یا یه زندان رفته اند و می روند؟ جواب این سوال را بارها و بارها داده ایم. تکرار می کنم؛ برای یک کف دست آزادی. جالب است اینجا در روزنامه ما دوستان وقتی حرف از نقد یک شخصیت می شود دوره راه می افتند از این اتاق به آن اتاق که »فلانی را بایکوت کنید، چون خلاف اعتقاد ما حرف می زند»
3. «سلاخ خانه شماره پنج؛ در هر ده صفحه یک نفر می میرد» حاشیه نویسی برای یک رمان این هفته.
میرامار، خواب و چند چیز دیگر
دسامبر 20, 2009
1. » در پانسیون میرامار، خاطره ها به جان هم می افتند»؛ حاشیه نویسی برای یک رمان این هفته را اینجا بخوانید.
2. اشکهای هدیه تهرانی در کنفرانس خبری نمایشگاهش سرازیر شده و من همان شب خواب می بینم روی تختم دراز کشیده ام، دستم زیر سَرَم است و چشمهایم را بسته ام. خانم تهرانی می آید کنار تختم و صدایم می کند. می گوید: «حالا که همه علیه من موضع گرفته اند، تو حرفی نمی زنی؟» من؟ هدیه تهرانی؟
3. حوصله نوشتن ندارم. این روزها کمتر به وبلاگم سر می زنم و دیر به دیر آپ می کنم . شاید مثل خرسها خواب زمستانی لازم شده ام …
ابرو می اندازی بالا بالا …
دسامبر 13, 2009
1. گیرم که در نیویورک و واشنگتن و اسلو علیه اوباما و جایزه نوبل صلحش شعار داده اند و رییس جمهور ایالات متحده را هو کرده اند. چرا رسانه های دولتی ایران ذوق زده شده اند؟ مگر هو کردن اوباما و اعتراض کردن به او موضوع تازه ای است؟ مگر جامعه آمریکا و نروژ دچار تشویش اذهان عمومی و مشکل ترافیک می شود به این راحتی ها؟! اولن آن اعتراض ها آن اندازه که تلویزیون ایران در اخبار ساعت 9:00 شب به آن اشاره کرده است شورانگیز و پر شور نبود. ثانین اگر هم باشد پخش این تصاویر از تلویزیون ایران بدآموزی دارد. مردم عقل دارند می پرسند چرا در کشوری مثل آمریکا می شود علیه رییس جمهور شعار داد، در خیابان تجمع کرد و امنیت عمومی هم به خطر نمی افتد؟ چرا ماموران امنیتی آمریکا با گاز اشک آور با مردم برخورد نمی کنند؟ چرا با باتوم و چوب و چماق از معترضان پذیرایی نکردند؟ راستی چرا تلویزیون ایران تصویری از برخورد خشن پلیس آمریکا و نروژ نشان نداد؟ می دانید اگر چنین تصویری وجود داشت تا مدتها تلویزیون نشیمنگاه ما را با آن پاره کرده بود.
2. چه تاثیری گذاشته اند این مجریان خبر بی بی سی و سی ان ان روی مجریان خبر تلویزیون ایران. حیاتی و حسین زاده را تازگی ها هنگام خواندن خبرهای ساعت 9:00 شب دیده اید؟ دستهایشان را مثل نادر سلطان پور و سیما علی نژاد و … تکان می دهند، گهگاه بی مورد و بی خود. دیده اید یک وری و کجکی می نشینند و صورتشان را روبه دوربین می چرخانند و ابروهایشان را بالا و پایین می اندازند؟ مجریان ایستاده و خبرگوی شبکه خبر را دیده اید؟ کپی پیست ناجیه و جمال الدین موسوی و … هستند.
3. این شما و این هم حاشیه نویسی برای یک رمان؛ در سرزمین گوجه های سبز، مرگ برای آدم سوت می زند
آدم قاطی می کند
نوامبر 29, 2009
1. این که از حاشیه نویسی برای یک رمان این هفته … بخوانیدش این جا.
2. آدم وقتی صبحش را فیلم ورثه آقای وایلر شروع کند، عصر سینما برود و محاکمه در خیابان کیمیایی ببیند و شب با آخرین فیلم جارموش سرش را زمین بگذارد، خیلی رو به راه نیست. مثل این است که فسنجان را با سوپ رقیق کلم و شیر بخورید و رویش هم یک فنجان قهوه دم نکشیده سر بکشید. آدم قاطی می کند …
3. برای آقای کیمیایی دست بزنید که دست از سر مار و سوسمار و سگ و گربه و … در فیلم هایش برداشت.
4. این هم که از پرسپولیس امسال. قیف هست قیر نیست. قیر هست کبریت نیست. کبریت هست آدم نیست.
اعتبار آقای نابغه به دودکش بند است
نوامبر 22, 2009
1. حاشیه نویسی برای یک رمان این هفته، خیلی هولکی و یهویی شد. اینجا بخوانیدش.
2. نوعی نوشیدنی به تازگی وارد بازار ایران شده به نام FREEZ، لبنانی است و مزه گُ… همان بدمزه منظورم است، می دهد. البته من ice lemon اش را امتحان کرده ام. شاید بقیه اش بد نباشد. به حساب قرار بوده چیزی شبیه به باکاردی باشد که نیست. باکاردی کجا این کجا. گاز خالی است، راستی الکل ندارد، گفتم که گفته باشم وگرنه ایران و نوشیدنی الکلی؟ زبانم لال …
پ.ن: مدتی است پلک راستم می پرد. خبری هست؟

