خواب سبز-6
اکتبر 30, 2009
شب ششم آبان است. دم دمای صبح خواب می بینم از تظاهرات سیزده آبان برگشته ایم. همه خوشحال و خندان بطری های آب در دست می گوییم و می خندیم و آهسته خیابان ها را تا خانه گز می کنیم. برادران همیشه موجود در خواب من ( برادران لباس شخصی ) برای آنکه نشانمان دهند کار بی جایی کرده ایم که در تظاهرات سیزده آبان شرکت کرده ایم، با بطری هایی که درونش پر از آتش است به ما حمله می کنند. می دویم این سو آن سو. همراه خانمی که می شناسم و نمی شناسمش می پیچم توی یک کوچه. ماشین بنزی سر می رسد. پشت فرمان دکتر بهشتی ( آیت الله ) نشسته است! پیش خودم می گویم » دکتر مگر شهید نشده است؟» ماشین ترمز می کند. دکتر دستش را بیرون می آورد. فکر می کنم می خواهد با من دست بدهد، دستم را پیش می برم و می گویم » مگر با من دست می دهید؟» می گوید » نه، می خواهم ببینم حالت خوب است یا نه؟ » پیش خودم می گویم دکتر بهشتی که پزشک نبود … صدای انفجار می پیچد توی کوچه. پلیسهایی که لباس توسی و سورمه ای شبیه لباس شهربانی چی های قدیمی به تن دارند از ساختمانی بیرون می آیند. از من می خواهند راهنمایی کنم کجا در گیری است. می گویم » سمت راست بروید … » دکتر خداحافظی می کند، من هم می روم. نمی دانم کجا.
خواب سبز-5
اکتبر 26, 2009
شب سوم آبان است. خواب می بینم در تجمعی شرکت کرده ام. متوجه نمی شوم چه تجمعی است، اما حسابی شلوغ و پر سر و صدا است. بی خود و بی جهت برادران لباس شخصی به ما حمله می کنند. این بار دیگر دستگیر می شوم و همراه سه نفر دیگر به زندان می رویم. یکی از آن سه نفر دیگر را می شناسم. او و یک دختر را به بند دیگر می برند، اما من تنها می مانم. آقایی با پوتین سیاه و شلوار سبز تیره از راه می رسد و کتکم می زند. بلند بلند فحش می دهم. بیشتر کتک می زند و از خودم می پرسم پس چرا چشمهایم را نبسته اند. آقای پوتین پوش برای تنیبه بیشتر من، ماشین ریش تراش موزر می آورد. می گوید می خواهد موهای مرا بزند. پیش خودم فکر می کنم آخ جان به آرزویم می رسم. یعنی کچل می کنم! آقای پوتین پوش فقط کمی از موهایم را از ته می زند، مثل موی اراذل و اوباش.
پ.ن: فیلم « public enemies » آقای مایکل مان را دیده ام. راستش خوشم نیامد. به نظرم کاریکاتور» heat» است.
خواب سبز-4
اکتبر 24, 2009
شب اول آبان ماه است؛ تهران نیستم. از اوضاع و احوال شهر خبر ندارم. حتی بحث سیاسی هم نمی کنم. خواب می بینم تمام سران ارتش و سپاه در خیابان جمع شده اند. مردم هم کنار و پشت سرشان ایستاده اند. یک روحانی قرار است برای مردم و سران سخنرانی کند. آقای احمدی نژاد هم حضور دارد. ناگهان سران سپاه شروع می کنند به شعار دادن. شعارها به مذاق سخنران خوش نمی آید. آقای روحانی می لرزد، صورتش عرق می کند و بیرون می رود. آقای احمدی نژاد می خندد. یکی از لباس شخصی ها با موبایل از مردم وسران سپاه فیلم می گیرد. رویم را با مقنعه می پوشانم. آقای لباس شخصی پنجه هایش را نشانم می دهد. پنجه هایش را فرو می کند توی چشمم. من را کتک می زند. تعداد مردم زیاد است، نجاتم نمی دهند؛ فقط تماشایم می کنند. پس چرا این ها کاری نمی کنند؟
پ.ن1: خوابم تعبیر شد. محبوبه حقیقی و خیلی های دیگر را در مراسم دعای کمیل گرفته اند. در نمایشگاه مطبوعات عمامه از سر کروبی برداشته اند. تهران در این سه روزی که نبوده ام پر خبر بوده است. حیف که دیگر روزنامه مان روزنامه نیست. اجازه نداریم بنویسیم.
پ.ن2: یادتان باشد کیش رفتید سری هم به رستوران قائم بزنید. روبروی هتل شایان خیابانی است که اسمش را یادم رفته، می روید داخل خیابان، دویست متر که جلو رفتید، سمت راست از پله ها بالا بروید، تابلوی رستوران پیدا است. غذاهای دریایی اش خوشمزه و لذیذ است. خوراک صدف و کباب ماهی اش حرف ندارد. نشد غذای محلی اش را امتحان کنم. ترکیبی بود از اختاپوش و ماهی شیر و … آن روز اختاپوش صید نکرده بودند و غذای محلی نداشتند. اگر رفتید امتحان کنید و خبرش را به من هم بدهید.
خواب سبز-3
سپتامبر 26, 2009
روزهای میانی مرداد است. چند روز پیش دوستم را گرفته اند. شب خواب می بینم برای اعتراض به خیابان رفته ام. کسی با چادر سیاه دنبالم می کند؛ بالاخره گیر می افتم. دستم را می کشد. گازش می گیرم. فشار می دهم. هر چه دندانهایم را توی دستش فرو می کنم، هرچه با آن یکی دستم نیشگون می گیرم خون نمی آید. مرا می کِشد، می بَرد و از خواب می پرم …
پ.ن1: مشغول چیدن سومین پازل هستم. مونالیزا به این راحتی ها درست بشو نیست.
پ.ن2: خوره آل استار گرفته ام. سه ماه ، سه جفت آل استار. چه بسا چهارمی هم در راه باشد. این بار دیگر حتمن قرمز است.
پ.ن3: و این هم ستون دست روشن برای ضمیمه ادبیات روزنامه اعتماد. قرار است شبه معرفی کتاب به سبک خودم باشد.
خواب سبز-2
سپتامبر 23, 2009
چند شبی از اعلام نتایج انتخابات گذشته است؛ شب بیست و هفتم خرداد است. خواب می بینم من و فائزه رفسنجانی نشسته ایم رو به روی هم، در باره انتخابات بحث می کنیم و از حضور مردم می گوییم. خواب در خواب می شود و توی خواب دوباره خواب می بینم. صدای موتور در کوچه می پیچید. زنگ خانه مان را می زنند. آمده اند مرا ببرند. از خواب می پرم.
پ.ن1: این خواب را به مدت دو هفته هر شب دیده ام.
پ.2: بعد از چند روز بی خبری و بی اینترنتی وصل شده ام.
خواب سبز-1
سپتامبر 18, 2009
شب بیست و هفتم شهریور 1388 است. خواب می بینم برای امام حسین مجلس عزایی در یکی از خیابانهای شهر بر پا شده است. مردم سیاه پوشیده اند، سینه می زنند، عزاداری می کنند، علامت می چرخانند و هنگام بازگشت شعار یا حسین، میر حسین می دهند. تعدادی به جمعیت حمله می کنند …