یاری دهنده ای هست مرا یاری دهد؟
سپتامبر 1, 2009
این استادیوم نرفته ندید بدید، دلش خواسته برای تجربه نشستن روی صندلی های ورزشگاه، مسافر استانبول شود و یک بازی فوتبال ( بشیکتاش و منچستر یونایتد ) را از نزدیک ببیند. خواسته زیادی نیست. این استادیوم نرفته ندید بدید، فقط می خواهد بداند برای خرید بلیت چه گِلی باید سر خودش بگیرد؟ اصلن چه زمانی فروش بلیت شروع می شود؟ قیمت چه قدر است؟ آیا دوستی، آشنایی در کار هست بلیت را بخرد و پولش را هم بگیرد؟ همین.
پ.ن: محض اطلاع راهنمایی کنندگان عرض شود که هم سایت یوفا بررسی شده و هم سایت باشگاه بشیکتاش! از ارائه راهنمایی های تکراری جدن بپرهیزید.
جای خالی بزرگان در پانتئون
اوت 14, 2009
من این تیم پرسپولیس را دوست ندارم. بی شناسنامه است. از هویت بویی نبرده است. فقط اسمش پرسپولیس است و رنگ پیراهنش قرمز. ما را باش که کاپیتان دوم تیممان شیث رضایی است. این تیم روزی روزگاری پانتئون بزرگان فوتبال بوده است؛ خانه کلانی، بهزادی، شیرزادگان، پروین، پیوس، عابدزاده، مهدوی کیا، کریمی و … اما حالا به کدام یک دلمان خوش باشد؟ به صغیری؟ نوروزی؟ اکبری؟ بائو؟ بادامکی؟ شوخی می کنید … بار غرور این همه هوادار روی شانه های این همه گمنام و بی نام و نشان سنگینی می کند.
من این تیم پرسپولیس را دوست ندارم. آدم را به وجد نمی آورد. شوری بر نمی انگیزد. دیگر نمی شود از استیل راه رفتن و دویدن، بازیکنانش را شناخت. ستاره ای ندارد بدرخشد. نچسب و غریبه است. بازیکنان بی نام و نشانش زیر نام بزرگ پرسپولیس خُرد می شوند. آنها تحمل فریاد صد هزار نفر در معبد آزادی را ندارند. آنها جان ندارند.
پ.ن1: یکی از دوستان زحمت کشیده و دو سال آخر وبلاگ بلاگفای من را ذخیره کرده است. با این حساب دیگر خیلی هم جایشان خالی نیست.
پ.ن2: از آن دوشنبه لعنتی و نکبت تا امروز صبر کرده ام. گریه کرده ام. دعا کرده ام … خبر گرفته ام، حالش بد نیست، اما تا نبینمش و نپرسم و جوابش را نشنوم، آرام نمی گیرم.
پ.ن3. ای بابا، من با این همه تشریفات word press پیر می شوم که …